سلام و اول دفتر به نام حضرت دوست که هرچه بودم و هستم، و آرزویم اوست/ تبار شعر من از لحظه های دلتنگی است و سمت قبله ام اوج دیار یکرنگی است/ به آسمان آبی اگر لحظه ای نظر نکنم و با ترنم باران دو دیده تر نکنم/ تمام وسعت قلبم سیاه و ظلمانی است به جای قول و غزل سکته های طولانی است/ بیا و با دل من کمی صبوری کن از این نوای جدایی بیا و دوری کن/ بیا و هم نفس آسمان آبی باش و با ترنم باران همیشه جاری باش دلم آنقدر کوچک شده که گمش کرده ام٬ دستم را روی سمت چپ سینه ام می گذارم و هیچ چیزی حس نمی کنم٬ انگار هیچ چیزی زیر پوستم نمی طپد٬ انگار قلبم از قفسه سینه من به جای دیگری کوچ کرده است٬ انگار قلب من از من پیشی گرفته و قبل از اینکه من کسی یا چیزی یا جایی را ترک کنم مرا ترک کرده است مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. همه برام خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!